تبليغاتX
عاشق تنها
عشق

 

سازنده ترین کلمه" گذشت " … آن را تمرین کن .

پرمعنی ترین کلمه " ما "… آن را به کار ببند.

عمیق ترین کلمه " عشق "… به آن ارج بنه .

بی رحم ترین کلمه " تنفر"… از بین ببرش .

سرکش ترین کلمه " هوس "… با آن بازی نکن .

خودخواهانه ترین کلمه " من "… از آن حذر کن.

ناپایدار ترین کلمه " خشم "… آن را فرو ببر.

بازدارترین کلمه " ترس "… با آن مقابله کن.

با نشاط ترین کلمه " کار"… به آن بپرداز.

روشن ترین کلمه " امید "… به آن امیدوار باش.

سخت ترین کلمه " غیرممکن "… وجود ندارد.

عاقلانه ترین کلمه " احتیاط " … حواست را جمع کن.

زیباترین کلمه " راستی "… با آن روراست باش.

دوستانه ترین کلمه " رفاقت "… از آن سوء استفاده نکن.

و هدفمندترین کلمه " موفقیت "… پیش به سوی آن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت 18:24  توسط فريد | 

 

دلتنگم از دوري ات دلتنگم از اينكه چرا نمي آي تا كي بايد چشم به جاده بدوزم. دلتنگم از ياس ها وداوودي ها كه نمي توانند براي آمدنت كاري بكنند تا كي بايد نظاره گر آسمان باشم تا روي تو را در ميان ستاره ها بيابم.بيا وبا آمدنت روزها زندگي شب هاي دلواپسي ساعت هاي به انتظار نشسته واميدهاي روشن را بياور.

باز هم چشم به راهت مي نشينم شايد از عابري كه روزي از كوچه پس كوچه هاي قلبت عبور كرده يادي كني شايد از كبوتري كه روزي از لبه پنچره نگاهت دانه اي بر چيد سراغي بگيري.هنوز سر در گم روزهاي بي توام./

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت 18:23  توسط فريد | 

 

باز هم به پشت دیوار رسیده ام.دیواری که تو عشق من،به دور خود کشیده ای.دیواری نا دیدنی که فقط من وتو می توانیم حسش کنیم.می دانم خوابیده ای،حتی در خواب هم این فاصله نحس وبدیمن را همراه داری.چیزی در وجود نازنیت می گوید:نزدیک نشو.اینجا حریم من است.ولی مگر من وتو ما نشده بودیم.مگر قرار نشده بود از خود تنها ومجردمان سخنی نگوییم.ایستاده ام بر آستانه دروازه دیوار تو.دستانم کوبه در را جستو می کند ونمی یابد.می روم کناراز دور نگاهت میکنم ودر دل می گویم:حصارها را بردار وآرزوها می کنم فریاد خاموشم را بشنوی./

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت 18:23  توسط فريد | 

اگر هنوز شب های بارونی یادت مونده باشه برات قصه می گم،نمی دونم شب های بی ستاره رو به یاد داری یا نه؟اما می خوام برات لالایی بگم.می خوام اینقدر بگم،بنویسم،بخوونم تا بالاخره بگی دوستم داری،فاصله بین ما رنگین کمانی است هفت رنگ.تو شب ها زود می خوابی بدون لالایی،من شب ها دیر می خوابم با اشک های مهتابی،تو روزها می گی ومی خندی...من روزها می گریم ومی نویسم.یادته یادته چقدر برات نوشتم توفقط مال منی،یادته بهت گفته بودم:وجودم برای تو؟

یادته چقدر برات نامه نوشتم؟نگو نگو که یادت نمی یاد.تو خودت بودی که می گفتی،شبهای بی انتهای عشق را نباید فراموش کنی نباید بری ومن رئ برای همیشه فراموش کنی؟قصه بگم یا نگم؟برام نمی خوونی!بگم یا نگم دوستت دارم،برام نمی مونی،بگم دلم برای تو،فدای تو،دوستم نداری،اما این بار نوشتم که بگم چشمهایم برای تو./

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت 18:22  توسط فريد | 

شروع می کنم به از تو نوشتن کاغذ مست می گردد قلم به رقص در می آید.نمی دانم چرا هر وقت می خواهم از تو چیزی بر روی کاغذ بیاورم و از تو بنویسم وجودم،قلمم،کاغذم همه وهمه به وجد می آییم.عزیزم!تمام دیشب در خیالت گریستم هنوز پاییز چشمانت را روی شاخه های سرد انتظار جستجو می کنم نمی دانی چقدر محتاج توام.هنوز کاغذهایم به شوق نگاهت رنگ کاهی را پس می زند وتمام شب وتمام ثانیه ها،یکی یکی می گذرند وبه اشک هایم به دریاها روان می شوند کاش برگردی زود،کوچه بی تو دل تنگی دارد کاش برگردی زود و می دیدی که چه حالی دارد ببینی که هنوز حلقه زرد خورشید داغ تنهایی من را دارد کاش زود برمی گشتی تا قاب عکس روی دیوار تهی از چهره تو نباشد وتمام صفحات دفترم از حرف ونگاه واسم تو پر شود کاش زود بر می گشتی.تو اگر برگردی من تمام شاخه های گل یاس را با تمام احساس تقدیمت می کنم./

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت 18:21  توسط فريد | 

 

شروع مي كنم به از تو نوشتن كاغذ مست مي گردد قلم به رقص در مي آيد نمي دانم چرا هر وقت مي خواهم چيزي از تو بر روي كاغذ بياورم واز تو بنويسم وجودم،قلمم،كاغذم همه و همه به وجد مي آييم.عزيزم!تمام شب در خيالت گريستم هنوز پاييز چشمانت را روي شاخه هاي سرد انتظار جستجو مي كنم نمي داني چقدر محتاج نوام.هنوز كاغذهايم به شوق نگاهت رنگ كاهي را پس مي زند وتمام شب وتمام ثانيه ها، يكي يكي مي گذرندوبه دريا ها اشك هايم روان مي شوند انگار تاب ديدن پاييز چشمانت را ندارد كاش برگردي زود،كوچه بي تو دل تنگي دارد كاش برگردي زود ومي ديدي كه دلم بي تو چه حالي دارد ببيني كه هنوز حلقه زرد خورشيد داغ تنهايي من را دارد كاش زود برميگشتي تا قاب عكس روي ديوار تهي از چهره تو نباشد وتمام صفحات دفترم از حرف ونگاه واسم تو پر شود كاش زود بر مي گشتي.تو اگر برگردي من تمام شاخه هاي گل ياس را با تمام احساس تقديمت مي كنم./

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت 18:20  توسط فريد | 

 

اشتباه شاید همین بود.... همین تو را از خودت خواستن... غافل از اینکه٬ندیدن و نشنیدنِ تو٬بهانه ی خوبی برای باور کابوس نبودنت نیست.... توبودی....تو هستی....بی آنکه بخواهی.... تو هستی حتی اگر دیگر٬در این دنیا نباشی.... برای باور بودنت٬دلیلی بالاتر از دیوان حافظ ِ کتابخانه ی من؟ که هر غزلش با اسم تو شروع می شود.... پس اگر عاشق نیستی لا اقل من را به خیال بافی متهم نکن.... چه کسی گفته من تنها زمانی می توانم بودنت را باور کنم٬ که گرمی دستهایت را حس کنم؟یا صدای مهربانت را بشنوم؟ چه کسی گفته؟ من می فهمم سهراب چه می گوید٬وقتی چشمهایم را می شویم٬ تا "وصال" را جور دیگری ببینم..... برای من٬مگر بالاتر از اینکه٬با عشق تو٬از بدی ها پاک شوم٬ و به خدایِ احد و واحدم نزدیک تر شوم٬؟؟ من این "وصالِ بی تو" را به هزار بار "وصال دنیوی"٬نمی دهم.... وصال یعنی از تو به خدا رسیدن.... و خوشا به حال آن کسی٬که پلی می شود٬برای رسیدن دیگری٬به خدا.... من باور کرده ام که : "چشمها را باید شست جور دیگر باید دید".... من باور کرده ام که : "تو بامنی هر جا برم٬....." من باور کرده ام که : تو را باید در خود جستجو کرد..... من باور کرده ام بودنت را.... من باور کرده ام نبودنی از جنس بودن را....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت 18:20  توسط فريد | 

 

نقطه سر خط

آن که می بینی آسمان نیست...پس به آن بالاها نگاه نکن.

آسمان همینجا روی زمین است...پس خیلی دور هم نرو.

می دانم که برای تو سخت است که پیدایش کنی...پس خودت را خسته هم نکن.

راحتت کنم...آسمان اینجاست...پشت پلک های باران زده ی من...

و حالا این تو نیستی که نگاهش می کنی....این آسمان است که تو را از چشم من می بیند.

پس مطمئن باش که آن توهم آبی رنگی که آن بالاها می دیدی٬آسمان نبود.

آسمانی که یک روز آفتابی باشد و یک روز بارانی.....یک روز آبی و یک روز خاکستری.....

آسمانی که هر روز رنگ عوض کند که آسمان نیست....

آسمانی که نه به ستاره اش وفا می کند و....نه به ماه و خورشید....

آسمانی که کبوتر و باز را با هم در خود جای بدهد....

که آسمان نیست....

من آسمانی را که باریدنش بهانه ای نباشد٬برای اینکه من و تو٬

زیر سقف یک چتر٬با هم بودن را تمرین کنیم٬نمی خواهم...قبول ندارم....

پس به آن بالاها نگاه نکن...روبروی من بایست...و برای لحظه ای٬

چشمان مهربانت را به چشمانم هدیه کن.....تا چشمهایم به تو بگویند....

آسمان دل من است که همین حالا به حرمت لحظه های این ماه عزیز قسم می خورد....

که گلایه ها را به دست باد بسپارد....

آسمان دل من است که همیشه یک رنگ است٬نه آبی...نه خاکستری....نه.....

بلکه به رنگ عشق...رنگ تو....

و حالا مرد ترانه و احساس٬تنها یک چیز را از یاد مبر....از یاد مبر....

که چتر من باز باشد یا بسته....آسمان دلم بی تو همیشه ابریست....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت 18:19  توسط فريد | 

 

هنوز يادت هست

از من نپرس که چرا تو خورشید شدی و من سایه

اگر عمق فاصله ها زیاد است و دستهای تو دور،تقصیر من نیست...عزیز دل...

از من نپرس که چرا همیشه آخر کوچه های پرسه و ترانه،

من می مانم و یک جفت دست منتظر

یک جفت نگاه خسته....

از من نپرس که چرا از این همه حرفهای نگفتنی لبریزم...من بی تقصیرم مرد رویاهای هر لحظه....

بیهوده لجام تقصیر را به گردن تقدیر نینداز،اگر من

اینجا بین حصار غربت و دوری ماندم و تو به آغوش فردا های نیامده پناه بردی....

راستی هنوز که اردیبهشت خاطره هایمان را از یاد نبرده ای؟

آن رز قرمزی که با شرمندگی تقدیمت کردم چطور؟

یادت هست که گفتی برای همیشه پیشت نگاهت نگاهش می داری؟

حالا هر وقت دل تنگ طنین تبسمت می شوم

هر وقت دلم هوای سادگی روز دیدارمان را می کند

همدمم همان یک تکه کاغذی می شود که من گفتم و تو نوشتی :

"از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت 18:19  توسط فريد | 

 

يك دنيا آسمان ابري

از عشق که....نه....
اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،
از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،
چرا.........می ترسم
!......

من از لحظه ای که چشم های تو،
بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند
!
من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،
می ترسم
!

اما اگر راستش را بخواهی
!
نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب
!
می ترسم یا نه؟
!
فقط می دانم که.....محتاجم
!


محتاج سکوت ستاره
!
محتاج لطافت صبح
!
محتاج صبر خدا
!
من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم
!

من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم
واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد
!
من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم
!
من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم
!

من محتاج توام
!
محتاج نگاه تو،
محتاج لبخند تو،
محتاج احساس تو،
همین
!
از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد
!

من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی
!
با یک هوا هق هق
!
با یک جفت نگاه خیس
!

من محتاج یک دنیا آسمان ِ ابریَم
!
که ببارد،....که برای من بشود،
بهانه ای از جنس معجزه
!
تا بگویم تو را به هرمت این ابرها که می گریند قسم!....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت 18:18  توسط فريد |